اقلیم هرز

پرسه ی درون _ کشف و شهود یک مراقبه گر ویپاسانا


بهار را صدا بزن

به بانگ محکم و رسا

بهار را صدا بزن

چه با صدا چه بی صدا

که با بهار

شادی تولد دوباره می رسد

که با بهار

نوبت درخشش ستاره می رسد

که با بهار

تمام دانه های خفته به قعر مغاک

که با بهار

تمام خوشه های تشنه و بیجان تاک

که با بهار

تمام خستگان خزیده به نه توی لاک

دوباره پرتو نور می شوند

دوباره مملو شور می شوند

دوباره غرق حضور می شوند

بهار را صدا بزن

به یاد چلچله ها

بهار را صدا بزن

به شور و ولوله ها

بهار را صدا بزن

به رقص و هلهله ها

که با بهار

دوباره نور

که با بهار

دوباره رنگ

که با بهار

دوباره شور

که با بهار

دوباره عشق

می رسد

بهار را صدا بزن 

                             مهدی فتوحی      


نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت 14:3 توسط حامی| |


گزاره هايي از انديشه های آرتور شوپنهاور



جهان تصور من است اين قضيه اي بديهي و قاطع و انكار ناپذير است و بي واسطه بر ما آشكار .بين جهان نمود و شيئ بالذات تفاوت تا جاييست كه بايد در درون خود به جستجوي آن پرداخت.صورت برون ذاتي همان جهان تكثر است كه زمان و مكان متشكل از آنست و ديگر صورت درون ذات كه خارج از زمان و مكان است و متعلق به جهان اراده يا به قول افلاطون صور مثل دو صورت جهان تمثل و تصور است.


اراده محتواست و عقل فرم و جلوه اراده در تكثر است كه تمايل و كوشش دايمي يست براي ادامه خويش يعني ادامه زندگي .اراده حقيقت است و ذات مطلق و قائم بالذات و پديدارهاي هستي نمايش اوست بدرجات مختلف. اين جهان برون ذات اراده است همانطور كه دهان برون ذات ميل خوردن...ميل منبع شر است و چون اساس زندگي بر ميل است لذا زندگي شر مي نمايد .خواهش اژدهايي سيري ناپذير است كه تاريخ شرح سيري ناپذيري آنست.زندگي مصيبت است چون سرشت آن بر اراده و سرشت اراده بر رنج است .از آنسو نتيجه براورده شدن پي در پي خواهش ها ملالي عميق و مدام است.

...اينكه دانته نتوانسته بهشت را به خوبي توصيف كند اما به استادي از پس توصيف جهنم برآمده به اين دليل است كه جهان ما نمونه تمام عيار يك جهنم است جهنمي از رنج و اندوه و حرص و وحشت و حماقت و جهالت و توحش.مسئله ي من هماره تفسير تراژدي زندگي بوده است و راهي كه به رهايي از زندگي ختم مي شود رهايي از رنج.


 ...اما خوش بيني در اين سراي دردو محنت ناشي از اراده كور زندگي يست اوست كه از درون ما به ستايش از زندگي مي پردازد تا ما را وادار كند در اين بدبختي و نكبت و مصيبت در اجراي هدف او كه همان تنازع بقاست سر فرود آوريم و به تداوم بقاي طبيعت گردن نهيم.از اين رو زاد و ولد بزرگترين توهين به خرد و فرزانگي يست... هر ميل فريبي ناشناخته است و هر ارضاي ميل، فريبي شناخته شده.اراده زيستن ، كور و نابخردانه و ناخوداگاه آفريننده وحشت از مرگ با وجود نكبت بار بودن زندگي يست...زندگي مصيبت است از آنرو كه كه پاندولي پيوسته در نوسان ميان رنج و ملال است هستي مصيبت است زيرا بر اساس تنازع بقاست .


نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 12:17 توسط حامی| |


مراقبه , تجربه مستقیم واقعیت است . . .



نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 23:20 توسط حامی| |

در عمق نگاهم به درون ,

آرام آرام حقیقت وجودی ام به سخن در می آید . . .

رنجی سترگ , سرشار ,

و دل نیز سرشار .

اما که باید دوستت بدارد ای از عشق سرشار !؟

آزمندی ام به عشق

و نگریختن از اندوه تنهایی و پذیرش و مشاهده ی درد این پذیرش . . .

می نگرم که ;

تنهایی تن ها , تنهایی من هاست .

من های من و تنهای من . . .

خالی از من و نرم نرمک پر شدن از عشقی بی من

در این سرزمین بی باران

در میان این سنت های کور , دانستگی های ناقص , ناتمام 

در این دریای جهل و فریب و رنج

کنون تنها از فرزانگی درون خویش ... خواهانم .

در مشاهده و رها کردنی توامان ,

قلمرو وجودم را می کاوم و کشف می کنم

بی هیچ نگاهی به دیگران بی هیچ قضاوت و مقایسه ای ,

که همه چیز اینجاست .

و  این خالی بی من بی مرز فاش مرا می گوید :

این حقیقت توست و از این است که تو را به تو باز می شناسانم .


نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 12:53 توسط حامی| |

 

دوباره ... به دنیا بیا !

نپرس چگونه یا چطور !

تنها دوباره به دنیا بیا .

چشمانت را ببند و باز کن . . . ،

این تولدی دیگر است .

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391ساعت 9:10 توسط حامی| |

 

راستش از کشف رازهای درونم آنقدر حرف برای گفتن دارم که نمی دانم

از کجا شروع کنم . . . و راستش این روزها از سکوت و مشاهده لذت

بیشتری می برم مرا توان بازگویی همه ی آنچه بر من هجوم می آورد

نیست . گر بتوانم ، این جمعه برایتان می نویسم از بسیاری رازهایی که

به وجدم می آورند .

 

" زندگی راز است .

شادی و حیرتی نخواهند داشت ، آنهایی که قادر به احساس این راز نیستند.

بیهوده می جویند ، آنانی که در تکاپوی توجیه زندگی اند .

هیچ گاه نمی رسند . . . "ـ سایادا یو جوتیکا

 

باشد که همه ی موجودات شاد باشند و رها

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 23:1 توسط حامی| |

 

این ترانه ی قدیمی با حال و هوای این روزهای من و آن نیروی بی پایان عشق و آگاهی

کاملا هماهنگ ست :

 

با تو این تن شکسته ، داره کم کم جون می گیره

آخرین ذرات " بودن " ، توی رگهام نمی میره

با تو انگار تو بهشتم ، با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم ، عاشق شهامتم من

اگه رو حصیر بشینم ، اگه هیچ نداشته باشم

با تو من مالک دنیام ، با تو در نهایتم من . . .

با تو شاه ماهی دریام ، بی تو مرگ موج تو ساحل

با تو شکل یک حماسه ، بی تو یک کلام باطل

بی تو من هیچی نمی خوام ، از این عمری که دو روزه

نرو تا غم واسه قلبم ، پیرهن عزا بدوزه

با تو انگار تو بهشتم . . . .

 

شاعر : فکر می کنم . . . اردلان سرافراز  

خواننده : ابی

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 22:39 توسط حامی| |

                               
 
                                انسان بزرگ

 
روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و
دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن
می شود تا آماده رفتن شود.

پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت
که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس
عاجزانه می افزاید که پسرش   به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به
مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان
نیست.

دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و پشت چک مسابقه را
امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد  گفت: برای فرزندتان
سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.

یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف
ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک
می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول
پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی
صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار
است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده.
او شما را فریب داده، دوست عزیر!

دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای
در میان نبوده است؟
پاسخ می شنود: بله کاملا همینطور است.

دو ونسزو می گوید: این بهترین خبری است که در این هفته شنیدم.
 
 
. . . و این تفاوت احساس رشد و احساس بلاهت است .
 
تفاوت در نگاه توست ، نه آنچه بدان می نگری .
 
اندوه من در ذهن من است ، از این روست که آن را همه جا می بینم .
 
باشد که همه ی موجودات شاد باشند و رها . . . باشد .
 
 
 
نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 13:15 توسط حامی| |

 

 مقاله‌ای از برتراند راسل: چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم؟


".... اغلب بحثهای بسیار تند آنهایی هستند که طرفین درباره موضوع مورد بحث دلایل کافی ندارند. شکنجه در الهیات به کار میرود، نه در ریاضیات؛ زیرا ریاضیات با علم سر و کار دارد، اما در الهیات تنها عقیده وجود دارد. بنابراین هنگامی که پی میبرید از تفاوت آرا عصبانی هستید، مراقب باشید؛ احتمالاً با بررسی بیشتر درخواهید یافت که برای باورتان دلایل تضمین کننده ای ندارید...."


مقاله زیر از “برتراند آرتور ویلیام راسل” فیلسوف، منطق‌دان، ریاضی‌دان، مورخ، جامعه شناس و فعال صلح طلب بریتانیایی قرن بیست است که به وسیله ابراهیم اسکافی به فارسی ترجمه شده است.


برتراند راسل در تاریخ هجدهم می ۱۸۷۲ دیده به جهان گشود و در دوم فوریه ۱۹۷۰ بر اثر آنفلوانزا در در ولز درگذشت. بنا به وصیت برتراند، جسدش را سوزانند و خاکسترش را روی کوههای ولز ریختند.


در ۱۸۷۴ وقتی راسل تنها چهار سال داشت، مادرش را بر اثر دیفتری از دست داد. مدت کوتاهی پس از آن خواهرش راشل که از خودش چهار سال بزرگتر بود، درگذشت. تنها دو سال بعد در ۱۸۷۶ پدر راسل بر اثر برونشیت از دنیا رفت. 


او در اتوبیوگرافی اش نوشت که در نوجوانی، عمده علایق او را سکس، فلسفه دین و ریاضیات تشکیل می داده اند و تنها عاملی که از خودکشی اش بر اثر رنج از دست دادن عزیزان در خردسالی جلوگیری می کرده، شوق به فراگیری هر چه بیش تر ریاضیات بوده است.


برتراند در آغاز جوانی به مطالعه آثاری از پرسی بیش شلی روی آورد که این امر مسیر زندگی او را تغییر داد. سپس به کالج ترینیتی در کمبریج وارد شد و در ریاضیات و فلسفه تحصیل کرد. راسل در ۱۹۰۱ موفق به کشف “پارادوکس راسل” شد و هفت سال بعد به عضویت انجمن سلطنتی بریتانیا درآمد. در طول جنگ جهانی اول به دلیل مبارزات ضد جنگ از دانشگاه اخراج و زندانی شد.


در مقاله ایی که در ادامه خواهید خواند, برتراند راسل با دلایلی بسیار ساده و بیانی گیرا و در حد چند پاراگراف سعی دارد خواننده را در پذیرش و مطالعه نظرات مخالف و کنار گذاشتن تعصب و خود محوری به جهت رشد فکری بیشتر آگاه کند و در عین حال اینگونه می گوید که انسان بدون جستجو و تفکر شایسته نیست که هر موضوعی را بلافاصله بپذیرد و نباید اجازه داد تا پیشینه اعتقادی مسائل در کشف حقیقت خللی وارد کند.


متن این مقاله به شرح زیر است:

چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم؟

برای پرهیز از انواع عقاید احمقانه ای که نوع بشر مستعد آن است، نیازی به نبوغ فوق بشری نیست. چند قاعده ساده شما را اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای ابلهانه بازمیدارد.

اگر موضوع چیزی است که با مشاهده روشن میشود، مشاهده را شخصاً انجام دهید. ارسطو میتوانست از این باور اشتباه که خانمها دندانهای کمتری از آقایان دارند با یک روش ساده پرهیز کند: از خانمش بخواهد که دهانش را باز کند تا دندانهایش را بشمارد. او این کار را نکرد چون فکر میکرد میداند. تصور کردن این که چیزی را میدانید در حالی که در حقیقت آن را نمیدانید، خطای مهلکی است که همه ی ما مستعد آن هستیم. من باور دارم که خارپشتها سوسکهای سیاه را میخورند، چون به من این طور گفته اند؛ اما اگر قرار باشد کتابی درباره عادات خارپشتها بنویسم، تا زمانی که نبینم یک
خارپشت از این غذای اشتهاکورکن لذت میبرد، مرتکب چنین اظهار نظری
نمیشوم. درهرحال، ارسطو کمتر از من محتاط بود. نویسندگان باستان و قرون
وسطا اطلاعات جامعی درباره تکشاخها و سمندرها داشتند. با وجود آن که
هیچکدامشان حتا یک مورد از آنها را هم ندیده بودند، یک نفر هم احساس نکرد
لازم است از ادعاهای جزمی درباره آنها دست بردارد.

اغلب موضوعات از این ساده تر به بوته ی آزمایش درمیآیند. اگر مثل اکثر مردم شما ایمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل دارید، روشهایی وجود دارد که میتواند شما را از تعصب خودتان باخبر کند. اگر عقیده مخالف، شما را عصبانی میکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه میدانید که دلیل مناسبی برای آنچه فکر میکنید، ندارید. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو میشود پنج، یا این که ایسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی میکنید، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که این حرفها در افکار شما تزلزل ایجاد کند.


اغلب بحثهای بسیار تند آنهایی هستند که طرفین درباره موضوع مورد بحث دلایل کافی ندارند. شکنجه در الاهیات به کار میرود، نه در ریاضیات؛ زیرا ریاضیات با علم سر و کار دارد، اما در الاهیات تنها عقیده وجود دارد. بنابراین هنگامی که پی میبرید از تفاوت آرا عصبانی هستید، مراقب باشید؛ احتمالاً با بررسی بیشتر درخواهید یافت که برای باورتان دلایل تضمین کننده ای ندارید.


یک راه مناسب برای این که خودتان را از انواع خاصی از جزمیت خلاص کنید، این است که از عقاید مخالفی که دوستان پیرامونتان دارند آگاه شوید. وقتی که جوان بودم سالهای زیادی را دور از کشورم در فرانسه، آلمان، ایتالیا و ایالات متحده به سر بردم. فکر میکنم این قضیه در کاستن از شدت تعصبات تنگ نظرانه ام بسیار مؤثر بوده است. اگر شما نمیتوانید مسافرت کنید، به دنبال کسانی بگردید که دیدگاههایی مخالف شما دارند. روزنامه های احزاب مخالف را بخوانید. اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان دیوانه، فاسد و بدکار میآیند، به یاد داشته باشید که شما هم از نظر آنها
همینطور به نظر میرسید. با این وضع هر دو طرف ممکن است بر حق باشید، اما
هر دو نمیتوانید بر خطا باشند. این طرز فکر زاینده نوعی احتیاط است.

برای کسانی که قدرت تخیل ذهنی قوی دارند، روش خوبی است که مباحثه ای را با شخصی که دیدگاه متفاوتی دارد در ذهن خود تصور کنند. این روش در مقایسه با گفتگوی رودررو یک فایده و تنها یک فایده دارد و آن این که در معرض همان محدودیتهای زمانی و مکانی قرار ندارد. مهاتما گاندی راه آهن و کشتیهای بخار و ماشین آلات را محکوم میکرد، او دوست میداشت که تمام آثار انقلاب صنعتی را خنثی کند.

شما ممکن است هرگز این شانس را نداشته باشید که با شخصی دارای چنین عقایدی روبرو شوید، زیرا در کشورهای غربی اغلب مردم با دستاوردهای فن آوریهای جدید موافقند. اما اگر شما میخواهید مطمئن شوید که در موافقت با چنین باور رایجی بر حق هستید، روش مناسب برای امتحان کردن این است که مباحثه ای خیالی را تصور کنید و در نظر بگیرید که اگر گاندی حضور میداشت چه دلایلی را برای نقض نظر دیگران ارائه میداد. من گاهی بر اثر این گونه گفتگوهای خیالی واقعاً نظرم عوض شده است؛ به جز این، بارها دریافتم که با پی بردن به امکان عقلانی بودن مخالفان فرضی، تعصبات و غرورم
رو به کاستی میگذارد.

نسبت به عقایدی که خودستایی شما را ارضاء میکند، محتاط باشید. از هر ده نفر، نه نفر چه مرد و چه زن قویاً معتقدند که جنسیتشان برتری ویژه ای دارد. دلایل زیادی هم برای هر دو طرف وجود دارد. اگر شما مرد باشید میتوانید نشان دهید که اغلب شعرا و بزرگان علم مرد هستند؛ اگر زن باشید میتوانید پاسخ دهید که اکثر جنایتها هم کار مردان است. این پرسش اساساً حل شدنی نیست، اما خودستایی این واقعیت را از دید بسیاری از مردم پنهان میکند.


همه ما، اهل هر جا که باشیم، متقاعد شده ایم که ملت ما برتر از سایر ملتهاست. ما با وجود دانستن این که هر ملتی محاسن و معایب خاص خودش را دارد، معیارهای ارزشیمان را به گونه ای تعریف میکنیم که ثابت کنیم ارزشهایمان مهمترین ارزشهای ممکن هستند و معایبمان تقریباً ناچیزند. دراینجا دوباره انسان معقول میپذیرد که با سوآلی روبروست که ظاهراً جواب درستی برای آن وجود ندارد. دشوارتر از آن، این است که بخواهیم مراقب خودستایی بشر به واسطه بشر بودنش باشیم، زیرا ما نمیتوانیم با ذهن غیربشری مباحثه کنیم. تنها راهی که من برای برخورد با این نوع خودبینی بشر
سراغ دارم، این است که به خاطر داشته باشیم بشر جزء ناچیزی از حیات
سیاره کوچکی در گوشه کوچکی از این جهان است و همانطور که میدانیم در دیگر
بخشهای کیهان هم ممکن است موجوداتی باشند که نسبت بزرگیشان به ما مثل
.نسبت بزرگی ما به یک ستاره دریایی است.

                                              

                                  از میان ایمیل ها ــ سپاس از آرمان عزیز

 

. . . و تنها راهی که من در برخورد با خود بزرگ بینی یا برعکس آن

عقده حقارت و عدم اعتماد به نفس و . . . ( تمامی من های ذهنی )

سراغ دارم ، خرد تجربی مراقبه است ــ شاد باشید .

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 18:52 توسط حامی| |

 

صدای همهمه می آید .

و من مخاطب تنهای بادهای جهانم .

و رودهای جهان راز پاک محو شدن را

به من می آموزند ،

فقط به من .

عبور باید کرد .

صدای باد می آید ، از تو هم عبور باید کرد .

و من مسافرم ای بادهای همواره . . .

همیشه خراشی از تو خواهد ماند ، روی صورت احساس . . . .


 

نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1391ساعت 23:0 توسط حامی| |

 

تصمیمی عجیب گرفته ام برای انزوا .... ،

یک راهب بودن و دوری از برخی از فعالیت های اجتماعی ام ......

و بازگشتن در آن وقت که کاملا به خودم مسلط باشم و یا شاید

هرگز باز نگشتن . . . به شدت احساس می کنم که سرنوشت من این است .

تصمیمی که دوستش دارم و دم به دم درستی و قطعیت اش برایم بیشتر

می شود ، اما هنوز از اعلام اش و  واکنش تند " همان بيروني ها

كه بيرون اند از اين درون " ، می ترسم .

مطمئنا چالش بزرگی با پدر و مادرم خواهم داشت ، که آزار ندادنشان در این

شرایط که درگیری های ذهنی خاص خود را دارند ، برایم بسیار مهم است .

قضاوت دیگران برایم اصلا مهم نیست . رها کردن حرفه ام هم همینطور . . .

اصولا وکیلی که این روزها سعی می کند کارش را خوب و مسئولانه انجام

دهد، اما زیاد اهل حرف زدن نیست و سکوت را بر همه ی اراجیف روزمره و

تنهایی را بر معاشرت های بیهوده ترجیح می دهد ، در این جامعه زیاد مورد

اقبال نیست . با نفس وکالت هیچ مشکلی ندارم ، اما شرایط خاص این حرفه

دست و پایم را زنجیر می کند .

برای آنکه تردیدها و ترس های ذهن زنجیرم نکنند ، این بار اول می پرم . . .

 و بعد به پریدنم فکر خواهم کرد .


 


برچسب‌ها: رهرو بودایی
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 12:26 توسط حامی| |

 

زندگی بدون آگاهی ،

زیستن در کابوس ها و رویا های بدون تعبیر است . . .

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 22:17 توسط حامی| |

 

                      ششم تیرماه : جشن نیلوفر

 

ششم تیرماه (خردادروز از تیرماه) به روایت ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه

زمان جشن نیلوفر است. این منبع منحصربفرد بجز اشاره به زمان برگزاری

جشن، شرحی در باره جزئیات و چگونگی و گستردگی این جشن نداده

است. اما با توجه به شواهد دیگر به نظر می‌رسد که گل نیلوفر از نظر

باورهای مردمی با خورشید و احیاناً با میترا/ مهر در پیوند بوده باشد.

یکی از عوامل ایجاد چنین پیوندی به احتمال در این بوده که زمان شکوفایی

سالانه گل نیلوفر (نیلوفر باغی) و نیز زمان شکوفایی روزانه آن با خورشید

هماهنگ است. زمان گل‌دهی نیلوفر از اوایل تابستان آغاز می‌شود. یعنی

زمانی که خورشید به بالاترین ارتفاع خود رسیده و روزها به بلندترین طول

خود دست یافته‌اند. زمان شکوفایی روزانه گل نیلوفر نیز همزمان با طلوع

خورشید است و هر روز همراه با بردمیدن خورشید شکوفا می‌شود.

این ویژگی‌ها موجب شده بوده که نیلوفر و خورشید را از یک خاستگاه و در

پیوند با یکدیگر به شمار آورند و گرامیداشت نیلوفر را گرامیداشت خورشید

بدانند. بخصوص در زمانی که گاهشماری گاهنباری در ایران رواج داشته و آغاز

تابستان آغاز سال نو به حساب می‌آمده است.

مراسم جشن نیلوفر هر چند امروزه فراموش شده است اما در قالب جشن‌

های موسوم به «اول تووستونی/ اول تابستانی» در برخی از نواحی مرکزی

ایران همچون فراهان و محلات و خمین زنده مانده است. جشن نیلوفر و

جشن اول تابستانی ارتباطی با جشن تیرگان که در روز سیزدهم تیرماه

برگزار می‌شده است، ندارند و از جشن‌های مستقل و کهن ایرانی هستند.

متأسفانه منابع موثق و اطلاعات بیشتری در باره این جشن وجود ندارد.

 

همچنین بنگرید به مصاحبه با خبرگزاری ایسنا در همین زمینه: «جشن نیلوفر».

البته اصطلاح تقویم زرتشتی که در متن بکار رفته از گفتگوی با من نیست.

چون علاوه بر اینکه چنین اصطلاحی نادرست و نوساخته است

(بنگرید به «پاسداشت گاهشماری ایرانی»)، می‌تواند منجر به مصادره

جشن میترایی نیلوفر نیز بشود.

              از سایت پژوهش های ایرانی ــ دکتر غیاث آبادی

                  http://ghiasabadi.com/niloufar.html

 

 


برچسب‌ها: جشن نیلوفر
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1391ساعت 18:39 توسط حامی| |

 

مراقبه ، آنگونه که من آن را می فهمم ، خلق کردن آرامش ، تمرکز ، بینش یا هر چیز

دیگری نیست ( هر چند که اینها از تبعات آن هستند که خودبخود به وجود می آیند ) .

بلکه مراقبه به زبان ساده ، دیدن چیزهای جاری در لحظه است . چون هدف قرار دادن

آرامش یا بینش ، تلاش برای شروع از " جایی " است که مقصد ماست . در این حالت ،

همیشه به " جایی " که هستیم باز می گردیم ، چرا که از " همان جا که هستیم = اکنون "

شروع نمی کنیم . به زبان دیگر مراقبه ( نشست ) نوعی ارتباط درونی کامل یا فهم عمیق

مشکلات زندگی ست .

فهم زندگی ، مشاهده ی روشنی از واقعیت . تمامیت مراقبه تنها رهایی از گره است ،

گره های درونی و بیرونی . بنابراین هیچ فرمول معین و مشخصی ، برای همه وجود ندارد .

آدم ها متفاوتند . پس انعطاف پذیری لازم است . بودا نیز برای افراد متفاوت آموزش های

متفاوت می داد .

مراقبه ، آنگونه که بسیاری از افراد آن را آموزش می دهند و تمرین می کنند ، محدودیت های

خود را دارد . زیرا آنها مراقبه را درست نمی فهمند و سعی می کنند آن را از زندگی اشان

جدا کنند .

مراقبه و آگاهی واقعی سراسر وجود آدم را در بر می گیرد . هیچ بخشی از حیات جسمی

و ذهنی ما نباید خارج از آگاهی امان قرار گیرد . تمامی جنبه های زندگی امان ( خوردن ،

خوابیدن ، سکس ، عشق ورزیدن ، روابط ، فعالیت ها و ... ) باید به خوبی فهمیده شود .

و برای تجربه ی " من " خویش ( واقعیت وجودمان ) ، جایی غیر از جسم و ذهن مان وجود

ندارد . تمرین واقعی باید هرجا و در هر زمان ، به طور طبیعی ، در حال حرکت و سکون و

زندگی کردن بدون محدودیت انجام شود .

بهترین کاری که می توانم برای خود بکنم ، مراقب و آگاه بودن است . شاهدی آگاه ، از آنچه

در حال روی دادن است و  نچسبیدن و هم ذات پنداری نکردن با فرایند های ذهنی و جسمی .

" رها بودن " به همین معناست .

به ذهن ( زندگی ) خود نگاه کنید و ببینید چقدر !! آری ، چه قدر به دیگران و کتاب ها وابسته اید.

ذهن همواره گرفتار نوعی رخوت است . برای آن که ذهن خود را بیدار نگه داریم به چیزی

هیجان انگیز و محرک مانند سخن گفتن ، خواندن ، سفر کردن و ... نیاز داریم . در غیر اینصورت

ذهنمان حالت نیمه بیدار دارد . اگر بتوانیم ذهن خود را تربیت کنیم که بدون آن محرک ها در

تمامی لحظات بیدار باشد ، به نیروی جدیدی دست خواهیم یافت . و تنها زمانی به چنین

جایی خواهیم رسید که همواره آگاه و مراقب و هشیار باشیم .

تمرین مراقبه ، آگاهی مداوم از هر آنچیزی ست که تمامی اوقات در حواس ششگانه در

جریان است . در تمامی لحظات . درک کردن و آگاهی از خیال پردازی و رویابافی هایمان ،

عقایدی که به آنها چسبیده ایم ، ناکامی ، تنهایی ، و هر احساس خفیف یا شدید دیگری ،

درست در زمانی که در حال اتفاق افتادن هستند ، بسیار مهم است . آنگاه در می یابیم ،

مراقبه بهترین حالت برای ذهن است و ذهن در هیچ حالتی به غیر از آن راحت نیست .

 

" گوش کن !

در میان نیزار نجوایی ست

برای آن هایی که درکشان به واژه ها وابسته نیست ، و معنا را می فهمند . "

 

 


برچسب‌ها: برف در تابستان, بخش اول
نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1391ساعت 0:26 توسط حامی| |

 

ما بلندترین تاریکی ( شب یلدا ) را به هم شادباش گفتیم ،

اما به راحتی از بلندترین روشنایی ( اولین روز از تابستان ) می گذریم ....

تابستان شور جوانی ات گرم ، پر از حرارت زندگی ،

و روزهایت به روشنایی خورشید ....

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 22:37 توسط حامی| |

 

دوست داشتن ،

از سفرهای دراز تهی دست باز می گردد .

اما من پیراهن  " آگاهی و عشقی بی معشوق " ، بر زخم هایم می پوشم

و دیگر هیچ گاه به دریوزگی عشق بر دروازه ی کوتاه و وازده ی

قلب های مرده حلقه نمی زنم .

                                  ( با اقتباس از دو شعر از الف ــ بامداد )

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 21:7 توسط حامی| |

 

هنر زندگی : مراقبه ويپاسانا

 

متن زیر براساس سخنرانی آقای س‌.  ن‌.  گويانكا در برن‌، سوئيس؛ تحت نظر آکادمی بين المللی ويپاسانا در هند تهيه گرديده است‌.


ما همگی در جستجوی آرامش و هماهنگی هستيم‌، زيرا كمبودشان را در زندگی احساس می‌كنِيم‌. همه ما گهگاه در زندگی اضطراب‌، آشفتگی‌، آزردگی‌، ناهماهنگی و درد و رنج را تجربه می‌كنيم‌ و آنگاه كه شخص بر اثر آشفتگی و اضطراب‌، دچار رنج است‌، نمی‌تواند اين رنج را به خويشتن محدود نمايد، بلكه درد و رنجش را به ديگران نيز منتقل می‌كند و اين اضطراب در فضای پيرامون او منتشر می‌شود. و هر كس كه با او در تماس باشد، دچار رنج و آشفتگی خواهد شد. بدون شك اين روش درستی برای زندگی كردن نيست‌.

 انسان بايد با خويشتن و نيز با ديگران در صلح و آرامش باشد. به هر حال انسان موجودی اجتماعی است و ناچار بايد در اجتماع زندگی كند. با مردم زندگی كند و با آنها در ارتباط باشد.

چگونه می‌توانيم در صلح و آرامش زندگی كنيم‌؟ چگونه می‌توانيم تعادل درونی خود را حفظ نمائيم و در پيرامون خويش تعادل و هماهنگی ايجاد کنيم تا ديگران نيز بتوانند در صلح و آرامش و تعادل به سر برند؟

عوامل منفی چگونه در ذهن ايجاد می‌شوند؟ با بررسی‌های پياپی‌، روشن شده ، زمانی كه رفتارِ ديگران مطابق ميلمان نيست و يا پيش‌آمدها موافق طبع ما اتفاق نمی‌افتند، ناراحت و افسرده می‌شويم‌. وقتی كه ناخواسته‌ها پيش می‌آيند، دچار تنش می‌شويم و زمانی كه خواسته‌ها اتفاق نمی‌افتند و موانعی بر سر راه ما وجود دارند، بار ديگر تنش و هيجان وجودمان را در خود می‌گيرد و درونمان بسته و گره خورده می‌شود


در سراسر زندگی‌، همواره ناخواسته‌ها اتفاق می‌افتند. خواسته‌ها نيز گاه روی می‌دهند و گاه پيش نمی‌آيند. جريان واكنش ‌دائمی انسان به اين مسائل‌، گره‌های عصبی را بوجود می‌آورد و اين گره‌ها، كل ساختارِ جسمانى و ذهنی انسان را تحت فشار قرار می‌دهند و ذهن را از عوامل منفی لبريز می‌كنند. در نتيجه‌، زندگی به عذاب و مصيبت تبديل می‌شود.

حال‌، يک روش ‌حل مشكل آنست كه از بروز حوادث  نامطلوب در زندگی جلوگيری كنيم‌، بطوريكه همه چيز دقيقاً مطابق خواسته‌ها و اميالمان اتفاق بيفتد. برای اينكار بايد قدرتی آنچنانی بدست آوريم و يا آنكه به هنگام نياز، شخصی قدرتمند به كمكمان بيايد تا هيچ ناخواسته‌ای روی ندهد و همگی خواسته‌هامان عملی شوند. امّا چنين چيزی ممكن نيست‌.

هيچ كس در اين جهان وجود ندارد كه بتواند به تمامی آرزوهايش برسد و در تمام طول عمر، همگى رويدادها مطابق ميل او باشند و هرگز ناخواسته‌ای برايش اتفاق نيفتد. حال اين سئوال پيش می‌آيد كه‌: چگونه می‌توان به هنگام برخورد با ناخواسته‌ها از عكس‌العمل‌های  كوركورانه اجتناب كرد؟ چگونه می‌توان از ايجادِ تنش جلوگيری نمود؟ چگونه می‌توان در مقابل ‌عوامل ‌نامطلوب‌، آرامش و توازن خويش را حفظ كرد؟


در روزگاران گذشته در كشور هندوستان و ساير كشورها، مردم ‌دانا و روحانيون‌، اين مسئله را مورد بررسی قرار دادند. موضوع ‌درد و رنج انسان را مطالعه كردند و برای آن راه ‌حلی يافتند: زمانی كه برای شخص ناخواسته‌ای پيش می‌آيد و انسان با ايجادِ خشم‌، ترس يا هر نوع منفی‌گرايی ديگر، نسبت به آن موضوع واكنش نشان می‌دهد، در چنين وضعيتی‌، بايد هر چه سريع ‌تر توجه خود را به موضوع ديگری معطوف نمايد. مثلاً برخيزد، ليوانی آب بنوشد. تا با اين عمل‌، مانع تكثير و افزايش ‌خشم شده و از آن حال بيرون بيايد. يا آنكه به شمارش اعداد  بپردازد. يك‌، دو، سه‌، چهار ....  يا آنكه كلمه يا جمله‌ای را تكرار كند. يعنى ذكر، مانترا، نام حق يا شخصی روحانی را كه به او اعتقاد دارد، تكرار نمايد.

در اين حال ذهن منحرف شده و انسان تا حدودی از چنگ افكار منفی و خشم رها می‌شود،اين كارها موثر واقع می‌شد و نتيجه می‌داد. هنوز هم نتيجه می‌دهد. با چنين تمرينی‌، ذهن از آشفتگی رها می‌شود امّا در حقيقت‌، اين عمل تنها در سطح ‌آگاه ذهن موثر می‌افتد. يعنی با منحرف كردن توجه‌، عوامل ‌منفی را به سطوح ناخودآگاه ذهن سوق می‌دهيم و در آنجا همچنان به توليد و  تكثير ناپاكی‌ها می‌پردازيم‌.

در اين حال‌، در سطوح بيرونی‌، لايه‌ای از آرامش و تعادل ايجاد می‌شود امّا در اعماق ‌ذهن‌، آتشفشان خاموشی از منفی ‌گرايی‌های سركوب شده وجود دارد كه دير يا زود فوران كرده ، با شدت منفجر خواهد شد. افراد ديگری در جستجو و شناخت حقيقت درونی‌، گامی فراتر نهادند و با تجربه واقعيت ‌مربوط به جسم و ذهن خويش‌، متوجه شدند كه منحرف كردن توجه‌، تنها سبب گريز از مسئله می‌شود. فرار، يك راه حل بشمار نمی‌آيد، بلكه بايد با مشكل روبرو شد. هرگاه كه عوامل منفی در ذهن پديدار شوند، بايد آنها را مشاهده كرد. بايد با آنها رو در رو قرار گرفت‌. به محض آنكه عوامل منفی ‌ذهن را مشاهده كنيد، قدرتشان را از دست می‌دهند و از ميان می‌روند. ريشه‌كن می‌شوند.


اين راه حل بسيار خوبی است‌. مانع از افراط و تفريط می‌شود. يعنی از سركوب كردن‌عوامل‌، يا آزاد گذاشتن آنها، هر دو جلوگيری می‌كنيم‌. انتقال عوامل منفی به ضمير ناخودآگاه‌، آنها را از ميان نمی‌برد. ابرازِ اين گونه احساسات به صورت گفتار و كردار نيز مشكلات بيشتری را ايجاد می‌كنند. امّا اگر انسان بتواند تنها به مشاهده آنها بپردازد، آن وقت ناپاكی‌ها از ميان خواهند رفت و هر عامل منفی كه از ميان برداشته شود، از قيد آن خلاص می‌شويم‌.

 اين راه حل بسِيار جالبی است‌، امّا آيا به راستی عملی نيز هست‌؟ آیا يك انسان عادی می‌تواند به آسانی با عوامل منفی روبرو شود؟ هنگامی كه خشم بروز می‌كند آنچنان به سرعت مغلوب آن می‌شويم كه مجال توجه به خشم را پيدا نمی‌كنيم‌. آن وقت تحت تاثير آن‌، مرتكب اعمالی می‌شويم و يا  حرف‌هايی می‌زنيم كه سبب آزار خود و ديگران می‌گرديم و وقتی كه خشم فروكش می‌كند، به گريه و زاری و توبه پرداخته‌، از خدا و آن شخص رنجيده‌، طلب بخشايش می‌كنيم و به رفتار اشتباه خود اعتراف می‌نمائيم‌. امّا بار ديگر، زمانی كه در موقعيت مشابهی قرار می‌گيريم‌، مجدداً به همان صورت ‌قبل واكنش نشان می‌دهيم‌. بنابراين تاسف دردی را دوا نمی‌كند.

 مشكل در آن است كه ما از زمان شروع فعاليت ‌ناپاكی‌های ذهن بی‌خبريم‌. اين عوامل‌، در لايه‌های زيرين و عميق ناخودآگاه ‌ذهن‌، شروع به فعاليت می‌كنند و هنگامی كه  به ضميرِ خودآگاه می‌رسند، دارای آنچنان قدرتی هستند كه شخص مغلوبشان می‌شود بطوريكه قادر به مشاهده آنها نخواهد بود.


 در اين صورت بايد يك منشی خصوصی داشته باشيم‌، تا به محض شروع ‌عصبانيت‌، به ما بگويد: آقا توجه كن‌، خشم دارد می‌آيد! و از آنجائی كه ما از زمان شروع عصبانیت بی‌خبر هستيم‌، بايد سه منشی داشته باشيم كه در سه نوبت به ما خدمت كنند! حالا باز فرض می‌كنيم كه از نظر مالی مشكلى نداشته باشيم .

 در اين صورت هم ‌، باز به محض‌ شروع ‌عصبانيت‌، منشی خواهد گفت‌: اوه آقا، نگاه كنيد عصبانيت شروع شده‌!  اولين واكنش ما آنست كه كشيده‌ای به صورتش زده وبه او بد و بيراه بگوئيم  "احمق فكر می‌كنی  برای آن پول می‌گيری كه اينها را به من ياد بدهی‌؟" در چنين حالتی‌، آنچنان تحت تاثير خشم قرار داريم كه هر نصيحتی بی‌فايده است‌.

 حالا حتی اگر فرضاً عقل بر ما حاكم شود و منشی خود را سيلی نزنيم‌، و در عوض از او تشكر كنيم‌، نوبت نشستن و نگاه كردن به خشم می‌رسد! امّا آيا چنين چيزی ممكن است‌؟ به محض آنكه چشممان را ببنديم ، به خشم توجه كنيم و به آن نگاه كنيم‌، موضوع و موردِ ايجادِ خشم به ذهنمان می‌رسد. شخص یا موردی كه سبب‌ عصبانيت ‌ما شده‌، به ذهنمان می‌آيد. در اين صورت ديگر به خشم نگاه نمی‌كنيم بلكه فقط عوامل خارجی را كه موجب احساس خشم شده‌اند می‌بينيم‌. كه اين عوامل باز هم سبب ‌افزايش خشم ما ميگردند

 اين هم راه ‌حل ‌صحيحی نيست‌. مشاهده هيجانات منفی كه به صورت انتزاعی و مجرّد هستند، بدون دخالت دادن عوامل ايجاد كننده آنها، بسيار مشكل است‌. با وجود اين‌، آن كس كه به حقيقت نهايی رسيد، راه ‌حل واقعی را نيز بدست آورد. وی كشف كرد كه هرگاه نوعی آلودگی و ناپاكی در ذهن ايجاد شود، همزمان با آن دو نوع تغيير جسمانی نيز روی می‌دهد. اولين تغيير آن است كه نفس ريتم ‌طبيعی ‌خود را از دست می‌دهد. يعنی با ايجادِ عوامل ‌منفی در ذهن‌، نفس تند و خشن می‌شود كه مشاهده چنين تغييری آسان است‌.


در سطوحی ظريف ‌تر، نوعی عكس‌العمل ‌بيوشيمياِيی نيز صورت می‌گيرد و حس‌هايی در بدن بوجود می‌آيند. هر نوع آلودگی ذهنی‌، سبب ‌ايجادِ نوعی حس درونی‌، در قسمت‌های مختلف بدن می‌گردد.

 اين راه حل عملی است‌. برای يک فرد عادی مشاهده آلودگی‌های ذهنی مانند ترس‌، خشم يا شهوت غيرممکن است‌، امّا با آموزش و تمرين صحيح، مشاهده تنفس و حس‌های جسمانی برای  شخص آسان می‌شود و اين تغييرات  دوگانه‌، با آلودگی‌های ذهنی ارتباط مستقيم دارند.

تنفس و حس‌های جسمانی‌، به دو صورت مفيد واقع می‌شوند. اوّل آنكه به صورت منشی خصوصی عمل می‌كنند، يعنی به مجرّد آنكه آلودگی ذهنی ايجاد شود، نفس حالت طبيعی خود را از دست می‌دهد. فريادش بلند می‌شود كه‌: نگاه كن اشكالی پيش آمده‌! در اين حال ديگر نمی‌توانيم او را سيلی بزنيم‌، بايد اخطار او را بپذيريم‌. حس‌های جسمانی دیگر نيز به همين ترتيب ما را آگاه می‌كنند. آنوقت با اين آگاهی‌، به مشاهده تنفس و حس‌های جسمانی می‌پردازيم و متوجه می‌شويم كه با اين عمل‌، آلودگی‌های ذهنی به سرعت از ميان می‌روند.

 اين پديده جسمی - ذهنی مانند سكه‌ای دو رويه است‌. در يك روی سكه‌، افكار و هيجاناتی كه در ذهن ايجاد می‌شوند، قرار دارند و در آن سوی ديگر سکه‌، تنفس و حس‌های جسمانی قرار گرفته‌اند. هر نوع فكر یا هيجان و هر نوع آلودگی ذهنی‌، همزمان‌، در تنفس و حس‌های جسمانی ما اثر می‌گذارند. به اين ترتيب با مشاهده تنفس و حس‌های جسمانی‌، در واقع به مشاهده آلودگی‌های ذهنی می‌پردازيم ‌و به جای فرار از حقيقت‌، با واقعيت به همان شكل موجود روبرو می‌شويم‌. آنگاه می‌بينيم كه اين ناپاكی‌ها قدرت خود را از دست می‌دهند و ديگر نمی‌توانند مانند گذشته بر ما غلبه كنند و اگر در اين كار مداومت نشان بدهيم‌، ناپاكی‌ها بکلی محو می‌شوند و ما به صلح و شادمانی دست می‌یابيم‌


به اينترتيب‌، روش خودنگری‌، واقعيت را از هر دو جنبه بيرونی و درونی آن به ما نشان می‌دهد. در گذشته با چشم باز، به عوامل بيرونی نگاه می‌كرديم و از حقيقت درونی غافل بوديم‌. هميشه علل ‌خشنودی خويش را در بيرون جستجو می‌كرديم و از واقعيت‌های درونی بی‌خبر بوديم و هرگز نمی‌دانستيم كه علت درد و رنج در درون خود ما است‌. درد و رنج بر اثر واكنش‌های كوركورانه‌، نسبت به حس‌های خوش و ناخوش ايجاد می‌شود.

 اكنون به كمك آموزش می‌توانيم روی ديگر سكه را مشاهده كنيم‌. می‌توانيم در عين حال از تنفس خود و نيز از آنچه كه در درونمان می‌گذرد آگاه شويم‌. ياد می‌گيريم كه بدون از دست دادن ‌تعادل ذهن‌، نفس يا حس‌های جسمانی ديگر را شاهد باشيم‌. در اين هنگام‌، ديگر واكنش نشان نمی‌دهيم و به درد و رنج خود نمی‌افزائيم‌. در عوض به آلودگی‌های ذهن فرصت می‌دهيم تا آشكار شده و سپس از ميان بروند.

 هر قدر شخص اين تكنيك را بيشتر تمرين كند، با سرعت بيشتری از منفی‌گرايی‌های ذهن آزاد می‌شود. به تدريج ذهن از ناپاكی‌ها  رها شده ، به خلوص و پاكی می‌رسد. يك ذهن پاك‌، همواره لبريز از عشق پاک‌، شفقت، مهرو محبت ، عشق بدون خودخواهی‌، نسبت به دیگران است‌. يك ذهن پاك‌، نسبت به شكست‌ها و رنج‌های ديگران همدردی دارد و از موفقيت‌ها و شادمانی‌های آنها خرسند می‌شود و در مقابل هر نوع موقعيتی‌، تعادل و توازن ‌خويش را حفظ می‌كند.

 زمانی كه كسی به اين مرحله برسد، الگوهایِ کلیِ زندگيش تغيير می‌كنند. ديگر ممكن نيست كه با گفتار يا كردارش باعث بر هم زدن آرامش و شادی ديگران شود. در عوض با ذهنی متعادل‌، نه تنها خود به آرامشِ درونی می‌رسد، بلكه به آرامش ديگران نيز كمك می‌كند و فضای پيرامون او از صلح و هماهنگی لبريز می‌گردد و اين چنين‌، ديگران را نيز تحت تاثير قرار می‌دهد.


با فراگيری حفظِ تعادل در مقابلِ ‌تجربه‌هایِ درونی‌، انسان می‌آموزد تا عدم وابستگی را در مقابله با شرايط بيرونی نيز در خود پرورش دهد، امّا اين عدم وابستگی به معنای فرار يا بی‌تفاوتی نسبت به مسائل دنيوی به حساب نمی‌آيد. يك مراقبه‌گر ويپاسانا، نسبت به رنج‌های ديگران حساس‌تر شده و نهايت سعی خود را برای تسكينِ آلام آنان به كار می‌برد. در اين راه وی نه با ذهنی آشفته‌، كه با ذهنی لبريز از مهر و شفقت و توازن عمل می‌كند. او عدم دلبستگی معنوی را می‌آموزد. می‌آموزد كه چگونه با تعهدِ كامل عمل كند. چگونه يكپارچه در خدمت ديگران باشد و در عين حال تعادلِ خويش را نيز حفظ نمايد. به اين ترتيب انسان همچنان كه برای صلح و شادمانی ديگران می‌كوشد، خود نيز در صلح و شادمانی زندگی می‌كند.

 این همان آموزش شخص روشن ضمير(بودا) است‌. هنرزندگی کردن است‌. بودا هرگز هيچ گونه مذهبي يا ايسمی را ايجاد نكرد. هرگز از پيروانش اجرای مراسم یا تشريفات بی‌محتوا و كوركورانه را درخواست نكرد. در عوض به آنها آموخت تا با تجربه مشاهده  حقايق درونی‌، بتوانند طبيعت را نيز به همان صورت ‌واقعی مشاهده كنند.

 بر اثر نادانی‌، انسان غالباً عكس‌العمل‌هايی بروز می‌دهد، كه برای خود و ديگران مضّر است‌، امّا با پرورش بينش و بصيرت‌، بصورت مشاهده واقعيت‌، به همان شكل ‌موجود، انسان از عادتِ واكنش نشان دادن‌، رها می‌شود. هنگامی كه واكنش‌های كوركورانه متوقف گردند، آنگاه شخص توانائی انجام‌عمل‌ صحيح را بدست می‌آورد. عملی كه از ذهنی متعادل و آسوده  ناشی می‌گردد. از ذهنی كه حقيقت را می‌بيند و درك می‌كند، وچنين عملی بدون ترديد، مثبت و خلاق و  مفيد خواهد بود.

 بنابراين لزوم خودشناسی‌ كه پند همه مردمان خردمند است‌، آشكار می‌شود.


انسان نبايد خويشتن را با بهره‌گيری از منطق عقلانی و يا براساس ايده‌ها و نظريه‌ها شناسايی كند. نبايد براساس احساسات و هيجانات و يا اعتقادات و ايمان مذهبی به شناخت خود بپردازد و كوركورانه شنيده‌ها و خوانده‌ها را باور نمايد. چنين شناختی كافی نيست‌. انسان بايد حقيقت را در سطح ‌عملی و تجربی ‌آن به دست آورد. بايد واقعيتی را كه در اين پديده جسمی - ذهنی وجود دارد، مستقيماً تجربه  نمايد. اين تنها روشی است كه  ما را ياری می‌دهد تا از ناپاكی‌ها و درد و رنجمان بيرون آمده و به رهايی برسيم‌.

اين تجربه مستقيم از واقعيت درون خويش  و اين تكنيك خودنگری‌، همان مديتيشن ويپاسانا می‌باشد. در زبان هندی رايج در زمان  بودا ،" پاسانا" به معنای نگاه كردن و ديدن با چشمان باز بود، امّا ويپاسانا به معنای مشاهده هر چيز به شكل واقعی آن است و نه بصورتی كه به نظر می‌آيد. بايد در حقيقت ظاهری رخنه كرد تا به حقيقت نهايی ساختارِ جسم و ذهن رسيد.

 زمانی كه انسان چنين حقيقتی را تجربه می‌كند، می‌آموزد كه واكنش‌های كوركورانه را متوقف سازد و از ايجادِ آلودگی‌های ذهنی جلوگيری نمايد. در اين صورت‌، آلودگی‌های قديمی به طور طبيعی و به مرور پاك می‌شوند و از ميان می‌روند. آنگاه انسان از درد و رنج رها شده ، به شادمانی می‌رسد. در هر دوره آموزش ويپاسانا  سه مرحله تعليم داده می‌شود. اوّل آنكه شخص بايد از هرگونه كردار و گفتاری كه سبب بر هم زدن صلح و آرامش ديگران باشد خودداری نمايد.

هيچكس نمی‌تواند در حالی كه با كردار و گفتارش به افزايش آلودگی‌های ذهنی می‌پردازد، برای رها شدن از اين ناپاكی‌ها تلاش كند. بنابراين اجرای اصول اخلاقی‌، اولين قدم لازم برای اين تمرين است‌. انسان‌، متعهّد می‌شود كه از کشتن‌، دزدی‌، رفتار نادرست جنسی‌، دروغگويی و حرفهای ناهنجار‌، مصرف مسكرات و مواد مخدّر پرهيز كند. با خودداری از انجام چنين اعمالی‌، شخص به ذهن مجال آسودگی می‌دهد تا به كارِ يادگيرى  بپردازد.


مرحله بعدی‌، تسلط يافتن بر ذهن ناآرام و وحشی است‌، كه با تمرين تمركز بر روی نفس انجام می‌گيرد. در اين مرحله‌، انسان سعی می‌كند كه تا حد امكان مدتی طولانی‌، توجه خود را بر نَفَس متمركز سازد. اين كار، تمرين تنفسی یا تنظيم نفس نيست‌. بلكه شخص‌، نفس طبيعی را به همان شكل كه هست مشاهده می‌كند. آنچنان كه وارد می‌شود و آنچنان كه خارج می‌شود. به اين ترتيب‌، ذهن آرامتر شده و از تسلّطِ عوامل ‌منفی و خشن بيرون می‌آيد. همزمان با اين عمل‌، ذهن متمركز شده هوشيار و مو شكاف می‌شود و برای تلاش در راه كسب بصيرت‌، آماده می‌گردد.

 اين مراحل دوگانه‌، يعنی برخورداری از اصول اخلاقی و تسلط بر ذهن‌، ضرورت كامل دارند و مفيدند. امّا بدون بهره‌گيری از مرحله سوّم منجر به سركوبی نفس می‌شوند. در مرحله سوم به كمك پرورش بصيرت و شناخت ‌طبيعت ‌خويش‌، آلودگی‌های ذهنی را می‌زدائيم‌، كه اين همان ويپاسانا است‌. ويپاسانا تجربه حقايق درونی‌، به كمك مشاهده منظم و بی‌غرضانه پديده‌های دائم‌التغيير جسم و ذهن است كه به صورت حس های درونی ظاهر می‌شوند. پاك كردن آلودگی‌های ذهن‌، از طريق ‌مشاهده خويشتن‌، نقطه اوج تعليمات بودا است‌.

 اين تجربه برای همگان عملی است‌. همه انسان‌ها با مشكل درد و رنج روبرو هستند. اين بيماری جهان شمول است و درمانی جهان شمول طلب می‌كند. به درمان‌های فرقه‌ای نيازی ندارد. وقتی كه كسی به خاطرِ خشم در درد و رنج و عذاب است‌، خشم او، بودائی‌، هندی يا مسيحی نیست‌. خشم - خشم است‌. زمانی كه كسی در نتيجه عصبانيت دچار آشفتگی می‌شود، اين آشفتگی مسيحی يا بودائی يا هندو يا اسلامی نيست‌. اين بيماری جهان شمول است و درمان آن نيز بايد جهان شمول باشد.


ويپاسانا چنين درمانی است‌. كسی نمی‌تواند با چنين شيوه‌ای از زندگی‌، كه به صلح و تعادل ديگران احترام می‌گذارد، مخالفت كند. كسی نمی‌تواند با عمل ‌كنترل ذهن مخالف باشد. هيچكس با تقويت بينش و بصيرت نسبت به حقيقت درون‌، كه سبب ‌رهايی ذهن از عوامل منفی می‌شود، مخالف نيست‌. ويپاسانا راه و روشی جهانی است‌.

 مشاهده واقعيت‌، به شكلی كه هست‌، از طريق مشاهده حقيقت درونی است‌، به معنای شناخت خويشتن در سطح تجربی و حقيقی است‌. همچنان كه شخص به تمرين ادامه می‌دهد، از درد و رنجی كه بر اثر آلودگی‌های ذهنی ايجاد شده رها می‌گردد. از حقيقت فاحش و ظاهری و خارجی‌، به حقيقت نهايی جسم و ذهن نفوذ می‌كند. آنگاه از اين مرحله نيز عبور كرده ، حقيقتی را كه ماورای حوزه جسم و ذهن و حيطه محدود نسبيت است‌، تجربه می‌نمايد. به حقيقت ‌رهايی مطلق از همه آلودگی‌ها، ناپاكی‌ها و رنج‌ها می‌رسد. بر اين حقيقت نهايی نمی‌توان نامی نهاد. اين هدف نهايی همه انسان‌ها است‌.

  باشد كه همگی شما به حقيقت ‌نهايی دست يابيد.

 باشد كه همه انسان‌ها از آلودگی‌ها و درد و رنجشان آزاد شوند.

 باشد كه همگی از شادی حقيقی‌، آرامش حقيقی و هماهنگی حقيقی  لذت ببرند.

 باشد كه همه موجودات شاد باشند. 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 19:6 توسط حامی| |

 

زمانی از صدای بلند موزیک لذت می بردم و دوست داشتم ،

آنچه را که حس می کردم ... فریاد کنم .

اما کنون زمزمه ها و نجوا گونه های هستی را ظریف تر ،

عمیق تر و تاثیر گذارتر می یابم . برای کشف رازهای هستی باید ظریف

باشی . . . .

تنها در سکوت ذهن و جسم ، می توانی صدای سکوت را بشنوی ،

صدای کائنات را ، آهنگ هماهنگی و هارمونی بی نظیر هستی را . . .

و آواز عشق خدا را با همه ی وجود لمس خواهی کرد .

مراقبه تمرین سکوت و مشاهده است . . . . هیچ چیز مگر مشاهده ی

آگاهانه ی واقعیت جاری در لحظه ، لحظه ، لحظه . . . .

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 14:54 توسط حامی| |

 

( برای بزرگنمایی وبلاگ و خواندن مطالب می توانید از از کلید ctrl و + استفاده

کنید . )

در آغاز كلمه بود، و كلمه نزد خدا بود

در هر موجود زنده آهنگی ویژه نوشته شده است و در تمام هستی، همه مشغول نواختن آهنگی منحصر‌‌به‌فرد هستند.

 

در انسان، هر ژن (و پروتئین مربوط به آن) خود، آهنگی پیچیده می‌سازند و بدین سان، هر انسان تبدیل به كنسرت باشكوهی می‌شود، در حالیكه خود در كنسرت آفرینش یك آهنگ است.

كلمة Universe (به معنای جهان) كه در زبان انگلیسی برای توصیف بی‌نهایت و فضای لایتناهی به كار می رود از دو جزء UNI به معنی یك و Verseبه معنی آواز ساخته شده است؛ جهان یعنی یك آواز. به تازگی دانشمندان علم ستاره‌شناسی، بعد از تحقیقات وسیع و طولانی، به این نتیجه رسیده‌اند كه آفرینش نه با یك انفجار عظیم (به نام بیگ بنگ) كه با نوایی آرام آغاز شده است. نوایی كه به تدریج منتشر شده و اكنون در تمام فضا جریان دارد. محققان در دانشگاه كمبریج نیز دریافته‌اند كه خورشید كهكشان پرسیوس آوازی خاص و ریتمیك می‌خواند. (1) اصوات و نواها نه تنها در اعماق فضا، بلكه در مولكولها و اتمها نیز یافت شده‌اند. دكتر دیوید دیمر (2) زیست شناس و سزوان ژاندر (3) موسیقی دان، سراع شگفت‌انگیزترین مولكول حیات یعنی DNA رفته‌اند. این ایده كهDNA و موسیقی ممكن است با یكدیگر مرتبط باشند برای اولین بار توسط دكتر سوسومواوهنو (4)  مطرح شد. DNA نردبانی مارپیچ است كه از یكسری رمز تكرار شونده تشكیل شده است. رمزهایی كه با ترجمه بخش اندكی از آن، پروتئین‌ها و در نهایت موجودات زنده شكل می‌گیرند. DNA زبان رمز مشترك در بین تمامی موجودات زنده روی كرة زمین می‌باشد، در آغاز حیات تاكنون، و راستی این زبان مشترك چه می‌گوید؟

دكتر دیمر و ژاندر، در طی آزمایشات علمی و با ثبت ارتعاشات مولكول DNA به وسیله اسپكترومتر مادون قرمز و تبدیل فركانسها به نت موسیقی، سعی كردند این زبان مشترك را به صوت ترجمه كنند.(5) و حالا سؤال این است: آیا این اصوات و نتها، ملودیك و آهنگین هستند و یا DNA تنها مجموعه‌ای نامنظم و تصادفی از صدا و فركانسهاست؟

آنها فركانسهای DNA یك سلول را به نت ترجمه كرده و شروع به نواختن كردند. نتیجه شگفت‌انگیز بود، یك موسیقی بسیار زیبا!

ژاندر در این رابطه می‌گوید: «برخی از این تركیبات فركانسها،  بسیار حیرت‌انگیز بودند. با شنیدن آنها من به موسیقی زندگی خودم گوش می‌دادم.

بسیاری از افرادی كه به موسیقی DNA گوش دادند، كاملاً هیپنوتیزم و مسحور شده‌اند و بسیاری دیگر نیز ساعتها گریسته‌اند. برخی دیگر اذعان كرده‌اند كه این موسیقی نوایی از درون آنهاست و آنهایی كه با موسیقی كلاسیك آشنایی داشتند به شباهت موسیقی DNA با آثار نوابغی چون باخ، برامز، شوپن و…اشاره كرده‌اند.

دكتر اوهنو در این باره می نویسد: «ملودی های DNA با عظمت و الهام بخش می باشند. بسیاری از افرادی كه برای اولین بار این موسیقی را می شنوند، شروع به گریه می كنند. آنها نمی توانند باور كنند كه بدنشان – كه تا حالا اعتقاد داشتند فقط تجمعی از مواد شیمیایی است – شامل چنین هارمونی های معنوی و الهام بخشی باشد.

نه تنها می توان با DNA موسیقی ساخت، بلكه حتی امكان معكوس كردن فرایند نیز ممكن است. به بیان دیگر شما یك بخش از موسیقی را برداشته و نت ها را به واحدهای سازنده DNA (نوكلئوتیدها) برمی گردانید . در پایان نتیجه شبیه یك رشته از DNA می شود. اوهنو تلاش كرد تا با قطعه شوپن این كار را انجام دهد. در پایان نتیجه شبیه یك ژن سرطانی شد!

دانشمندان از نتایج این یافته ها در تحقیقات پزشكی نیز استفاده كرده اند. اگر شما هم اهمیت دنبال كردن این آواها را بدانید ممكن است به این نتیجه برسید كه با بررسی دی ان ای در تریلیونها سلول بدن و دانستن نوسانات آنها شاید راهی برای بیش از پنج میلیون نفری كه از سال 1990 مبتلا به سرطان تشخیص داده شده اند، پیدا شود. فابین مامن یك متخصص بیوانرژی است كه با كمك هلن گریمال بیولوژیست و موسیقی دان، بیش از یك و نیم سال بر روی افكت های سلولهای سرطانی در مركز ملی فرانسه كه یك مركز معتبر تحقیقات اند است كار كرده اند. آنها به این نتیجه رسیده اند كه سلول های بافتهای سرطانی صداهای مغشوش و ناهنجاری تولید می كنند.

و علاوه بر این در آزمایشات بسیاری ثابت شد كه قرار گرفتن سلولهای سرطانی در معرض صداها و امواج صوتی، تغییراتی اساسی در آنها ایجاد می كند،صداهایی كه آوادرمانی را به عنوان یك پتانسیل قوی درمانی برای این نوع بیماریها و موارد بسیار دیگری مطرح می كند. مامن همچنین تحقیقاتی را بر روی دو بیمار مبتلا به سرطان سینه دنبال كرده است. هر خانم به مدت سه ساعت در روز در طول دوره یك ماهه تحت آوادرمانی (موسیقی درمانی) قرار گرفتند. پس از اتمام دوره درمان، تومور یكی از آنها كاملا ناپدید شد، اما بیمار دوم مجبور شد تومور را جراحی كند. جراح او گزارش می دهد كه اندازه تومور كاملا كوچك شده بود و تا حد بسیار زیادی هم تحلیل رفته بود.

از این یافته ها به این نتیجه می رسیم كه وقتی اندامهایمان بصورت هماهنگ آواز می خوانند ما سلامت هستیم و وقتی كه آنها خارج از تنظیمشان آواز می خوانند ما احساس بیماری می كنیم.

و این داستان شگفت‌انگیزتر می‌شود اگر بدانیم كه تمام سلولهای بدن یك موجود زنده، دارای یك نوع DNA منحصر به فرد هستند و DNA هر موجود (با وجود زبان و ساختار مشترك)، با DNA دیگری متفاوت است و این بدین معناست كه در هر موجود زنده آهنگی ویژه نوشته شده است و در تمام هستی، همه مشغول نواختن آهنگی منحصر‌‌به‌فرد هستند. تصور كنید چگونه «100 تریلیون سلول در بدن هر انسان در حال خواندن آوازی یگانه هستند و شاید این آواز، هم‌ آوا با آواز كهكشان پرسیوس باشد! چرا كه نه؟ موسیقی‌دان و رهبر اركستری كه نتها را در آغاز آفرینش نوشته است یكی بوده و یكی هست.

نكات جالب توجه دیگری نیز در این تحقیقات و یافته‌ها وجود دارد. هر چه موجود از نظر تكاملی (تكامل در زیست‌شناسی) پیشرفته‌تر بوده، موسیقی DNA آن نیز پیچیده‌تر شده است. یك جاندار تك سلولی با داشتن DNA كمتر و پروتئین‌های محدودتر، موسیقی ساده‌تری ایجاد می‌كند. در حالیكه در انسان، هر ژن (و پروتئین مربوط به آن) خود، آهنگی پیچیده می‌سازند و بدین سان، هر انسان تبدیل به كنسرت باشكوهی می‌شود، در حالیكه خود در كنسرت آفرینش یك آهنگ است.

 

و بنوازیم  در كنسرت بزرگ جهان آهنگ خویش را  ..شاید که رسالت ما همین است یافتن سمفونی خداوندگونه خویشتن خویش .

سایت هایی كه می توانید در آنها اطلاعات بیشتری در مورد این موضوع پیدا كنید و به موسیقی دی ان ای گلبولهای قرمز و بعضی دیگر از انواع سلول ها گوش دهید:

 

www.oursounduniverse.com    www.dnamusic.com  www.nsliy-genetics.org/danmusic

1-مقاله آوای علم، روزنامه گلدن برید، دسامبر 2003 

2- Divid dimmer 

3- Susan Alexjander 

4- Susumu  Ohno 

 

5- روش آزمایش به این صورت بود كه ارتعاشات با استفاده از اسپكترومتر مادون قرمز اندازه گیری می شوند. با قرار دادن هر بخش از DNA در مقابل اشعه مادون قرمز و اندازه گیری طول موج اشعه جذب شده، این كار انجام شد و سپس نسبتهای فركانس نوری به فركانس صوتی تبدیل شد

 

                           از میان ایمیل ها ــ سپاس از آرمان عزیز

   

در سکوت ذهن و جسم ، آنچه در درون جاریست را می یابی . . .

زیبایی محض . . . . .

این سکوتی ست که سهراب تنهایی را با آن جشن می گیرد .

 

 


برچسب‌ها: موسیقی DNA, آنچه در آرامش درون جریان دارد
نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 11:34 توسط حامی| |

 

  آگاهی = پذیرفتن ، باز بودن ، تیز بینی ، و رهایی از قضاوت

  و وابستگی ست .

 

نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 10:56 توسط حامی| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت